کوچه خاطرات

می خواستم با حضورت کوچه ای بسازم بی انتها از خاطرات
کوچه ای زیبا که خاکش تداعی گر حضورت
عطر گل هایش یاد آور عطر تنت
و درختانش نشانه استواری وهمیشه سبز بودنت
کوچه ای که گوشه گوشه وجودش کلامت را گوشزد کند
و صدای پرندگانش تکرار گر نوای دل انگیز صدایت باشد
و روشنایی همیشگیش نور چشمانت را برایم باز سازی کند
اما حیف که کوچه ی بی انتهای خاطراتت تبدیل به بن بستی بی آغاز شد

آریو

/ 1 نظر / 4 بازدید
بخرش

"نفهمی دردی است پنهان که فرد را نمی کشد اما اطرافیان را دق مرگ می کند!" سلام دوست گرامی؛ از این که به من سر می زنی و محبت داری از لطفت متشکرم. وبلاگم متعلق به شما عزیزان است و تشویق شما باعث می شود با دلگرمی بیشتری ادامه بدهم.