جاده ای رو به انتها

جاده به سوی انتها میرود اما مگر پایانی هست؟؟؟

عین و شین و قاف ما
نویسنده : ario - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٢
 
یه سکوت بی معنا 
یه قطره اشکِ ناپیدا
یه بغل احساس خوب
از دیدن عکس های شما
یه خاطره از دیروز
به امید دیدار فردا
یه حرف بی صدا
که داشت کلی صدا
یه کلمه با سه حرف
شده داستان قصه ها
عین و شین و قاف ما
رفته پیش قصه ها
قاف و صات و ه ی ما
شده اشک و سوز و آه

قاف و صات و ه ی ما
شده اشک و سوز و آه

آریو





 
 
فرشته من
نویسنده : ario - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢
 

فرشته کاش به کنارم می آمدی
و بال هایت را برایم باز میکردی
می خواهم سر بر روی شانه هایت بگذارم
سر بگذارم و چشمانم را ببندم تا شاید 
بگذرد از من این هجوم درد،این هجوم خاطره

نفس هایت را آرزو دارم تا شاید مسکنی شود برای دردهایم
صدایت را آرزو دارم برای فراری دادن هجوم خاطراتت
چشمانت را آرزو دارم 
چون هنوز چشمانم در آرزوی دیدار بهشت اند
تو را آرزو دارم فرشته من

تو را می خواهم
تو را که نمی دانم چرا اهل زمینی
ولی میدانم که تو هدیه خدا به اهل زمینی
ای کاش در کنارم بودی
فرشته من

آریو


 
 
هزاران حرف
نویسنده : ario - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢
 

در قلبم هزاران حرف،کلمه و جمله جا مانده است
هزاران کلام که انبار شده در قلبی به اندازه ی یک مشت
هزارن حرف که نمی شود زد ،نمی شود نوشت
حرف های که تنها برای شنیدنشان باید خاص باشی تا بشونی
حرف های از جنس آدم و احساساتش
از جنس انسان و نیازهایش
حرف های که باید شنیده شود و نمی شود
کلماتی ساده

آریو


 
 
ماه آسمان
نویسنده : ario - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٢
 

خدایا چندیست ماه در آسمانم نیست
تنها خاطراتش را ذهن و دل و چشم دارم
هرشب ماه را می بینم ولی از روی تصویر حافظه 
خدایا ماه که نیست چرا ستاره ها را هم جمع نمی کنی
ستاره ها چشمک می زنند ولی نوری ندارند در برابر ماه من
خدایا ستاره ها را بردار چون کارشان شده زخم زدن به این آسمان
ماه که انگار باز نخواهد گشت به آسمان،پس ستاره به چه کار می آید
خدایا آسمان بی ماه، بی ستاره زیبا است. اما آسمان با ماه و بی ستاره شاهکار
خدایا چندیست ماهم دیگر در آسمان نیست مگر ماه من نیست پس چرا نیست

آریو


 
 
دل دیوانه من بسته شده
نویسنده : ario - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
 

باز انگار دل دیوانه من بسته شده
چه کنم باز دل من دیوانه شده
نمیدونم کِی دَر دل باز شده
اما انگار دل من باز بسته شده
دل دیوانه چرا بسته شدی
چشم من از اشک خسته شده
دل در گرو عشقی دگر بسته شده
یا که این دل از تنهای من خسته شده
دل در گرو عشقی دگر بسته شده
یا که این دل از تنهای من خسته شده


 
 
عشق زیباست
نویسنده : ario - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
 
مدت هاست روزها را با خنده می گذرانم در انتظار شبی آرام 
که در بالین بالشی نرم اشک های شبانه را روانه سازم
ولی شب که می شود بغض گلو گیر می شود 
اشک خشکیده می شود و خاطرات شلاق زنان در ذهن نعره می کشند 
و تنها دل است که آسوده و بی صدا فریاد میزند
عشق زیباست
آریو

 
 
ثانیه ها می گذرند
نویسنده : ario - ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢
 

ثانیه ها می گذرند
بدون هیچ وقفه و انتظاری
و هیچ ثانیه ای در انتظار نمی ماند برای آمدن
تنها می آید و بر تن زمان نقش خاطره می زند و می گذرد
و ثانیه ها می گذرند از آغاز بهار تا پایان زمستان.
برای ثانیه فرقی نمی کند بهار عشاق یا پاییز احساس
یا حتی تابستان لطیف و زمستان گرم
ثانیه همیشه ثانیه است
می آید خاطره می شود می گذرد
تو هم ثانیه ای؟؟؟
آریو


 
 
هسته محبت
نویسنده : ario - ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢
 

محبت من هنوز هست
به همان اندازه ای که بود
به همان اندازه امروز و دیروز
اما محبت تو در من، هر روز کوچک می شود
کوچکتر از امروز و کوچکتر از دیروز
آری هر روز کوچکتر می شود در خاطرم،در دلم
اما بدان هرقدر هم کوچک شود
از بین نخواهد رفت،نه از دلم و نه از خاطرم
حتی اگر به اندازه ی هسته آن اتم هم شود باز
قدرتی دارد بزرگتر از تمام آنچه بوده است و خواهد بود
چنان قدرتی که می تواند نابود سازد یا قدرتی عظیم بخشد
و آن روز است که می شکافم آن هسته محبتت را
دیگر انتخاب با توست یا نابودم میکنی یا قدرتم می بخشی  
آریو


 
 
 
نویسنده : ario - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱
 

در شبی پر از شادی، پر از شور
در شبی که همه در انتظار نوروزی هستند
در شبی که زمین بارها دور خود چرخید
بی آنکه بداند به دور خورشیدش چرخیده
و بی آنکه بداند دوباره به آغازش رسیده
به آغازی نو که نوید بخش بهاریست نو
آری بهاری که آغاز سالی ست و آغاز فصلی
اما
باز من به انتظار روزی نو تکراری نو
تنها روزی نو با تکراری نو
تنها همین
آریو
29 اسفند 1391



 
 
زاد روز
نویسنده : ario - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
 

زاده اسفندم روزهای سپید و سرد
و زاده ی روزی که یادآور بهار است
بهاری سبز و لطیف
بهاری زیبا که عشق را همراه می آورد
روزگاری دلم مانند فصلم سپید و پاک بود
روزگاری وجودم سبز و لطیف و زیبا بود
من زاده آتشم،روزی پر از شادی
شادی ای از تغییر زیبا از سپیدی به سبزی
تغییری از گذشته کهنه به آینده ای تازه
روزی که سال نو را ،فصل نو را
و زندگی دوباره زمین را نوید میدهد
حال درونم آتش است آتش سرخی
آتشی که پاک است و پاک می کند
درون را، برونم را،عشقم را
آریو 23-12-1367 تا 23-12-1391



 
 
خیال
نویسنده : ario - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩۱
 

قدم میزنم در کوچه پس کوچه خیالت
همراه با یادی سبز در خیابان سپید
با سَری پر از گرمای خاطراتت و دستانی سرد از تنهای
و همچنان قدم خواهم زد در این خیابان سپید زمستانی
شاید در انتهای این خیابان سپید،خیابان سبز بهاری در انتظار باشد
هرچند بی تو خیابان سپید زمستانی و سرد زیباتر است
ولی امید دیدار دوباره توست در خیابان سبز بهار
بهار در پیش است؟؟
آریو


 
 
از آسمان بی کران تا زمین سرد
نویسنده : ario - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱
 

در خیال تو را در آغوش کشیدم
و تو را چرخاندم و با هم چرخیدیم
چون امید داشتم که بااین چرخش با تو اوج گیرم و به آسمان رسم
می خواستم از این جاذبه سنگین زمین خارج شوم
و با تو به آسمان آبی وساده بگریزم
ولی نه نتها که تا آسمان اوج نگرفتم
بلکه بر پهنه خاک سرد این زمین آسودم
آری انگار ما از یک قطب بودیم و چرخش مان
تنها دوریمان را سرعت بخشید
و حال می دانم قطب دیگر من همین خاک سرد زمین است
نه تو و نه حتی پهنه گرم آسمان آبی
آریو



 
 
چشمانم را خواهم بست
نویسنده : ario - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱
 

می خواهم چشمانم را ببندم چون دوستت دارم
می خواهم چشمانم را ببندم تا بمانی برای همیشه در ذهنم
می خواهم چشمانم را ببندم که مبدا دوباره دلم با نگاهی آشنا شود
نکند دوباره دل بلرزد نکند دوباره بخواهم دل ببندم
آری می خواهم چشمانم را ببندم
به روی تمام آنچه که مرا از تو دور کرد
و به روی هر آنچه که یادت را از من دور کند
این بار چشمانم را میبندم و بر رویش هاله ای از تاریکی می گذارم
و به دورش سیم های خارداری از جنس تنهایی
تا اگر روزی خواستم چشمانم را بگشایم خراش آن مرا یاد رنج های پس دیدن بیندازد
آری چشمانم را خواهم بست

آریو


 
 
گذر زمان
نویسنده : ario - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱
 

ساعت ها گذر می کنند از پی گذشت ثانیه ها
و عمر می گذرد و از آن کم می شود در حالی که به آن افزوده شده
خاطرات شکل می گیرند در پس اتفاقات و فراموش می شوند در اثر اتفاقات
و این گونه است که همه چیز می آید و می رود
و فراموش می شود که کسی آمده است است و کسی رفته است
و من هنوز در فکر اینم که تو کی آمدی و کی رفتی و کی می خواهی فراموش شوی
آری هنوز در فکر اینم که کی می خواهی فراموش شوی
آریو


 
 
کوچه خاطرات
نویسنده : ario - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱
 

می خواستم با حضورت کوچه ای بسازم بی انتها از خاطرات
کوچه ای زیبا که خاکش تداعی گر حضورت
عطر گل هایش یاد آور عطر تنت
و درختانش نشانه استواری وهمیشه سبز بودنت
کوچه ای که گوشه گوشه وجودش کلامت را گوشزد کند
و صدای پرندگانش تکرار گر نوای دل انگیز صدایت باشد
و روشنایی همیشگیش نور چشمانت را برایم باز سازی کند
اما حیف که کوچه ی بی انتهای خاطراتت تبدیل به بن بستی بی آغاز شد

آریو


 
 
← صفحه بعد